تبليغاتX
اگر احساس می کردم غم روز جدائی را ***بدل هرگز نمی دادم خیال آشنائی راً
سلام
بی توتنهای تنهایم






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



سلام به همه

کی شود تا انتقام سیلی زهرا بگیریم

عشق یعنی صبر در هنگام خشم

عشق یعنی جای سیلی روی چشم

عشق یعنی قلب چون آئینه ای

جای میخ در به روی سینه ای

عشق یعنی انتظار منتظر

سینه ای مجروح از مسمار در

عشق یعنی گریه های حیدری

دختری دنبال نعش مادری

عشق یعنی طاعت جان آفرین

رد خون سینه بر روی زمین

رد خون سینه بر روی زمین

رد خون سینه بر روی زمین

رد خون سینه بر روی زمین

 

 

 


نويسنده: چشمه مورخ: شنبه بیست و ششم خرداد 1386 در ساعت: 21:29
|+|



سلام خوبان <معشوقه ها> خوش آمدید

می خوام از آرزوی قطره بنویسم...

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و

صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را.

اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌

عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو

بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.


نويسنده: چشمه مورخ: شنبه نوزدهم خرداد 1386 در ساعت: 10:2
|+|



سلام عاشقا باز من اومدم 

اینارو دارید چی کار می کنید

 


نويسنده: چشمه مورخ: شنبه دوازدهم خرداد 1386 در ساعت: 1:25
|+|



سلامعزیزانخوبین

مدت هاست که سوالی در گوشه ذهنم جا خوش کرده و امروز می خواهم آن سوال را از تو بپرسم.!!!

می دانی عشق يعنی چه؟و اصلا می دانی کلمه عشق از کجا آمده؟ عشق از کلمه عشقه گرفته شده وعشقه گياهی است در هند که اگر بر هر گياهی حتی بر درختی تنومند بپيچد،آن را از پای در خواهد آورد.

و امروز من آن درختی هستم که عشق تو پيچک وار گردش پيچيده و در تمام وجود او ريشه دوانده و يقين دارم که روزی او را از پای در خواهد آورد.
و امروز وصيت می کنم که بعد از مرگم چشمانم را باز بگذارند و مرا در کفن سياهی بپيچند.و تو امابعد از مرگم به ديدارم بيا تا با ديدن چشمان بازم دريابی که چشم انتظار تو از دنيا رفته ام ،و با ديدن رنگ سياه کفنم بدانی که هر چه سياهی و تباهی بوده کشيده ام.و بعد از مرگم سينه ام را بشکاف وقلبم را بيرون بياور تا آن خانه را که از عشق برايت بنا کرده بودم و گرداگردش حصاری از محبت کشيده بودم، ببينی و اگر آن حصار را شکسته يافتی تعجب نکن و بدان که تو به دست خود آن را شکستی.و قلبم را با دستانت لمس کن تا بدانی که حتی بعد از مرگم نيز از شوق نوازش دستانت می تپد.و اگر قلبم را گرم يافتی بدان که از عشق تو گرما می گيرد.و دستم را در ميان دستانت بگير تا سردی آن را خوب حس کنی.و مپندار که بعد از مرگم ريشه های عشق تو در وجودم خواهد خشکيد.و پس از آنکه مرا در دل خروارها خاک سياه مدفون ساختی،بر سنگ مزارم بنويس
:
زير اين سنگ کبود
                
در دل خاک سياه

می درخشد دو نگاه

که به ناکامی از اين محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه

      ********************************************

دل سوخته می نویسد....

کاش جوانی{کودکی}هم المثنی داشت


نويسنده: چشمه مورخ: پنجشنبه دهم خرداد 1386 در ساعت: 1:44
|+|



در مورد ازدواج و عاشقی

با سلامی دوباره خدمت شما

معشوقه ها

می خوام خیلی ناخاسته در مورد ازدواج ( پایان دوران نامزدی ) صحبت کنم:

شما و یا همسرتان تصور می کنید که باید به کارهایی که در دوران نامزدی انجام می داده اید، ادامه دهید.

قبل و بعد!!!
اجازه دهید من با یک مثال این مطلب را برایتان بیشتر باز کنم. "مريم" با "بابك" ازدواج می کند. مريم در دوران نامزدی موهایش را تا شانه ها بلند می کند زیرا میداند که بابك آن را دوست می دارد. روزهای پنج شنبه اغلب برای تماشای فوتبال تیم مورد علاقه بابك به استادیوم می روند. هر چند مريم از فوتبال خوشش نمی آید اما دوست دارد وقت خود را در کنار بابك بگذراند و می داند بابك هم دوست دارد که با او به تماشای مسابقه بنشیند. او برای پیروزی تیم مورد علاقه بابك فریاد می کشد و بابك هم تصور می کند که او از تماشای بازی فوتبال لذت می برد.

زوجین هر شب با هم تلفنی صحبت می کنند، احساسات، آرزوها، ناکامی ها و کلیه وقایعی که در طول روز برایشان اتفاق افتاده را با یکدیگر در میان می گذارند. مريم از روی گشاده ای که بابك از خود نشان می دهد لذت می برد و بابك نیز لذت می برد که توانسته کسی را پیدا کند که شباهت های زیادی به او دارد. بارها و بارها جمعه شب ها بابك مريم را برای صرف شام به یک رستوران زیبا می برد. مريم از گل هایی که بابك برایش هدیه می آورد بسیار خوشحال می شود.

بعد از مدتی بابك پول هایش را پس انداز می کند و برای مريم یک انگشتر می خرد. وقتی از مريم می خواهد که با او ازدواج کند، او با کمال میل قبول کرده، پاسخ مثبت می دهد و بعد از چند ماه با یکدیگر ازدواج می کنند.

برای یک سال اول هر دو بسیار شاد و خوشحال هستند، اما در نیمه های سال دوم کم کم همه چیز تغییر می کند. مريم حرف مادرش را گوش داده، موهایش را کوتاه می کند تا سریع تر بتواند آنها را درست کند. او در این مورد به هیچ وجه با بابك مشورت نمیکند زیرا آرایشگر از قبل به او گفته" موهای توست و نه همسرت." زمانی که مريم به خانه می آید بابك متوجه کوتاه شدن موها می شود.

مريم با لبخندی از او سوال می کند: "خوشت می یاد؟" بابك با کمی تعلل میگوید:"بله" تنها به این خاطر که احساسات خانم را جریحه دار نکند. اما بابك ناراحت می شود چراکه او تا بعد از اینکه کار خود را انجام داده، از او هیچ نظری نخواسته بود. به همین دلیل احساس می کند که مريم کمی غیر صمیمی است و کم کم در حال دورشدن از او می باشد.

برای بدتر شدن روابط، مريم به همراه بابك به تماشای مسابقات ورزشی نمی رود. اول به بابك می گوید که کارهایی زیادی در خانه است که باید به آنها برسد، اما بعد از چند مرتبه که بابك پاسخ منفی از او می شنود دیگر در این زمینه از او سوالی نمی پرسد و به تنهایی به مسابقات می رود.

به دلیل شکافی که در بین این دو نفر به وجود آمده، بابك از محل کار خود با مريم تماس نمی گیرد. اول فراموش می کند که در اوقات بیکاری تماس بگیرد و پس از مدتی این کار به طور کامل قطع می شود. او دیگر برای مريم گل هم نمی آورد زیرا آنقدر خسته است که دوست ندارد در طول مسیر خود به سمت خانه برای خرید گل توقف کند. زمانی که این شکاف بیشتر می شود، بابك دیگر وقایع روزانه خود را برای مريم تعریف نمی کند. زمانی که خانم از او می پرسد امروز چه خبری بود، او معمولا آهی می کشد و می گوید: " خوب بود."

یکسال بعد، پای آنها به دفتر مشاوره خانواده کشیده می شود و در مورد طلاق صحبت می کنند. متاسفانه، این یک موقعیت کاملا طبیعی است که در بسیاری از خانواده های امروزی به چشم می خورد.  

خب دوستان عزیز، امیدوارم که از مطالب فوق راضی بوده باشین

**********************************************************************

باز اومدم سراغ مطلب نویسی در مورد عشق و عاشق

سوال عاشق و معشوق از خدا؟؟؟؟؟

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق  نمی افتد..

ببین همه ی اینا دوستت دارن منم هستما اون وسط تازه گلم برات گرفتم

***************************************************

بازم معشوق شعر گفته.....

بهاری و پر از عطر گل یاس

دلی داری که چون گلشن پر احساس

من و تشویش و اندوه زمانه

دل دیوانه من را تو بشناس

 

بازم نیومده رفتیم دوباره از طرفها گذر کنید

ضمنا" شهادت دخت نبی اکرم حضرت فاطمه (ص) را به همه تسایت عرض مینمایم

خدا حافظ همین حالا..اگر چه رفتنم سخته


نويسنده: چشمه مورخ: چهارشنبه نهم خرداد 1386 در ساعت: 20:56
|+|



 

به نام آنکه وجودم زه وجود پر وجودش شده موجود

الله

بعد از سلام، امیدوارم که همه شما عزیزان،، معشوقه ها،، خوب باشین و تمام لحظات برایتان توام با شادی روز افزون باشد.

اول با لیلی و مجنون شروع کنم که یکی از بهترین معشوقه ها بودن :

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت .

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .

ولی مدتی که گذشت خوابش برد ...

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود ، آهی کشید و گفت :

ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر .

در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟!

و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه !

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول این که : خواب بودی و بیدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟

و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه !

اون می خواسته بگه :

تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمیبرد !

تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

به نظر شما کدوم دلیل درست بود

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

،، با آرزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ ثانیه دوستی ،،

،، سال خوبی داشته باشید،،

--<( معشوقه ها)>--

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

عاشق مینویسد...

اگر هیچ صدایی مرا نخواند همین بس که با صدای مهربان تو آرام شوم

حتی اگر در آسمان یک ستاره هم به من چشمک نزند

بزرگترین دلخوشی ام چشمان توست

که یک آسمان ستاره در آن آشیانه دارند

چرا که تو از سرزمین خورشیدی و آفتاب صمیمی نگاهت ماندنی است

************************************

سروده های عاشق...

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه اشکه توی قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره

تا بیاد امروز و فردا باورش نمی شه

عشقش همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

*****************--**--++**--**++--**--*****************

امیدوارم که تا اینجا خوب بوده  اگه دوست داشتین بازم هست

*****************--**--++**--**++--**--*****************

از عاشق به معشوق!!!

،، تو کودکانه ترین خواهش دلم بودی که در بهانه شب ها ترانه می خواندی و چشم های تو لالایی نگاهم بود .

،، سکوت بودن و تو التهاب پنهانی که در حضور تو پیداترین تمنا بود .

،، در وسعت آرزوهایم ، لطیف ترین لحظه طبیعت ، رویش نگاه تو بود .

،، من سکوت میکردم و عشق می رویید و تو در فصل شکفتن برای همیشه می رفتی تا همواره دوستت بدارم .

**************************************************************************

                                                                  معشوقه ...از کجا شروع کنم

من از کجا شروع کنم                               وقتی سر آغازی ندارم

یک قلم و یک کاغذ و            یک درد همیشگی

نمیشه با نوشته ها                                   که همه دردها رو بگم

یه بغض خام توی گلوم                 یک دنیا حرف نا تموم

آرزو ها پشت سرم                                            نگاه من به روبروم

حرفهای پر شکایت                     رو کاغذ های خط خطی

از من فقط مونده به جا                                     قلب پر از شکایت

این کاغذای خط خطی        نامه دردای منه

جای پای اشک من                      از گریه های نم نمه

غمی نشسته تو دلم         اشک چه زیبا شده باز

ترانه هام زمزمه مستی شبهام شده باز

غم شکستن روبروم                    که عاشقانه دیده ام

با اشک غزل شکفتم

با بغض غزل چکیدم

از کسی گله نمی کنم            شکایت از دل خودم

دلم هنوز در حسرت         یک آرزوی باطله

رفتن من حتمی شده موندنم بی حاصله

به امید دیدار دوبــــــاره

یا علـــــــــــی

 


نويسنده: چشمه مورخ: چهارشنبه نهم خرداد 1386 در ساعت: 1:18
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir



سلام خوبین خوش اومدید تورو خودا نظر یادتون نره

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

نایاب ترین کدهای جاوا و قالب