تبليغاتX
بی توتنهای تنهایم

بی توتنهای تنهایم

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

 

جانم فدای رهبر

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 22:31  توسط چشمه  | 

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها، دیروزها !

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ایینه می ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:6  توسط چشمه  | 

عذاب

به خاطر کدوم گناه اینطوری باید عذاب بکشم ...... خسته شدم........ به کی بگم ........

از این زندگی ...... از این ادما ...... از همه ...... دلم میخواد برم ..... برم یه جای دور .... یه جایی که هیچ کس نباشه ...... تنهای تنها ....... جایی که حرف ادما با دلشون فرقی نداشته باشه ...... جایی که دروغ نباشه ...... تا کی باید زخم حرفای نا حقشون و بشنوم و هیچی نگم ...... چرا اگه حقیقت و بگم همه میگن دروغ ....... اخه خداااا خسته شدم ...... دلم میخواد بخوابم ...... یه خواب طولانی ..... دلم میخواد به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنم ...... دلم میخواد اونطور که میخوام زندگی کنم ...... ااااااخه مگه جرمه ....... ااااااااه ....... دلم یه زندگی راحت میخواد ...... بدون خیال ...... بدون وهم ...... بدون ترس از فردا ....... بدون اندوه دیروز ....... دلم میخواد از اینجا برم ....... برای همیشه ....... روحم ازادی میخواد ...... یه ازادی مطلق ....... دلم مرگ میخواد ....... یه مرگ راحت ........ دیگه طاقت ندارم ...... میخوام روحمو واسه همیشه ازاد کنم ....... اااخ دیگه وقتشه ...... باید رفت ....... اینجا جای من نیست ..... باید از این دنیای پر از فریب و نیرنگ رفت ....... این دنیا با همه چیزش مال خودتون ....... وقت ازادی ....... اااااااازااااااادی ....... خداحافظ زندگی ....... برای همیشه ....... خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:44  توسط چشمه  | 

خسته شدم!

ديگه پاهام ناي رفتن نداره، خسته شدم!

تك تك سلول هاي بدنم دارن فرياد ميزنن،هوار مي كن!

خسته شدن! ازم ميخوان همينجا بشينم و فقط نگاه كنم!

انقدر همه چي زود و سريع ميگذره كه گذر زمان از دستم در رفته!

انقدر آدما زود از كنارم رد ميشن كه ديگه هيچكس رو نميشناسم!

پير شدم و همه جوون موندم... از دست رفتم و كسي دستم رو نگرفت... فرياد زدم و كسي نشنيد

اه... چه قدر همه چيز ساكت و ثابت و ساكن و بي توجه ست! چه قدر زندگي بي تفاوت از كنار مرگ عبور ميكنه...

آخ اگه يه نگاه به هم بندازن!... كاش مرگ مثل يه ليوان آب بود كه هر موقع مي خواستي دستتو دراز ميكردي و يه جرعه ميخوردي

آخ كه چه قد تشنه م........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:7  توسط چشمه  | 

گل همیشه عاشق

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:22  توسط چشمه  | 

داستان دیوانگی و عشق

زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند . زکاوت گفت : بیایید بازی کنیم مثلا ً قایم باشک ! دیوانگی : فریاد زد,آره قبوله من چشم می ذارم ! چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند . دیوانگی چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن < یک ... دو ... سه ... > ! 

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند . نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت به میان ابرها رفت و هوس به مرکز زمین رهسپار شد . دروغ که می گفت به اعمال کویر خواهد رفت به اعمال دریا رفت ! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق . آرام آرام همه پنهان شدند و دیوانگی همچنان می شمرد .       < هفتاد و دو ... سه ... هفتاد و چهار... > !                                     

اما عشق هنوز معطل بود و نمی خواست و نمی دانست به کجا برود . تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت است . دیوانگی داشت به عدد صد می رسید که عشق پرید وسط یک دسته گل رز. آرام نشست . دیوانگی فریاد زد دارم میام , دارم میام . همان اول کار, تنبلی را پیدا کرد تنبلی اصلا ً تلاش نکرده بود تا پنهان شود ! بعد هم نظافت را پیدا کرد . و خلاصه سپس نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود دیوانگی دیگر خسته شده بود , که حسادت حسودی اش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق پشت گل رز مخفی شده ! دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کندو آنرا با قدرت به داخل گل های رز فرو برد . صدای ناله ای بلند شد عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد , دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از میان انگشتانش خون می چکید ! شاخه درخت چشم های عشق را کور کرده بود . دیوانگی که بدجوری ترسیده بود با شرمندگی گفت : حالا من چکار کنم ؟ چطور می توانم جبران کنم عشق جواب داد < مهم نیست دوست من , تو دیگه کاری نمیتونی بکنی فقط ازت خواهش میکنم از این به بعد یار من باش همه جا همراهم باش تاراه را گم نکنم !                  از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های پیشه سرک می کشند .       

                 به خاطر همینه که میگن آدم های عاشق کورند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:5  توسط چشمه  | 

اگر کسي مبتلا به عشق الهي نشود عشق هاي ديگرش همه ، پيشاپيش شکست خورده است .


اين عشق ها شکست مي خورند ، زيرا متعلق شور عاشقانه ، پيش از هر چيز آن کل بسيط يعني خداست . اگر به اين عشق حقيقي برسي عشق هاي ديگرت نيز شکست نخواهند خورد ؛ عشق هاي مجازي دل عاشق پيشه مار ا براي عشق ورزيدن توانا تر مي کنند . آنگاه ، هر عاشقي آيينه اي است که عشق الهي را مي تاباند و هر عشق قطره اي است که از ابر باران زاي لطف او باريده است . بنابر اين شکستي در کار نيست ، هر چه هست پيروزي و توفيق است و هر چيزي که هست ، بخشي از يک متن بزرگ است .


هر اتفاقي نيز پله اي است که تو را از نردبان وجود ، بالاتر و بالاتر مي برد .


فراموش نکن که معشوق اصلي خداست .


عشق هاي ديگر تمرين عاشقي اند .

اميدوارم همه در گردباد عشق الهي بيفتند .


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:55  توسط چشمه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:15  توسط چشمه  | 


كــوچـــه


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط چشمه  | 

سلام خوبین

كوشن اون پرسپوليسيها

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:3  توسط چشمه  |