تبليغاتX
اگر احساس می کردم غم روز جدائی را ***بدل هرگز نمی دادم خیال آشنائی راً
با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد
بی توتنهای تنهایم


بی توتنهای تنهایم

درد و دل
نویسندگان
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
 

ماجراي دو تا گل سرخ

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود

جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود

يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت

يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت

با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن

قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن

شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود

عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود

روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت

حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت

گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار

نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار

فكر مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ

بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد وتگرگ

يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد

يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد

اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد

تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد

گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير

هر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير

هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود

چي مي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفرنبود

قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس

مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس

كه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن

بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن

يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز

اون يكي برده شده واسه عيادت مريض

چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن

اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن

روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره

اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره

بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره

توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره

اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهار

نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار

اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد

حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد

ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه

خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه

كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار

در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار


نويسنده: چشمه مورخ: یکشنبه نهم تیر 1387
|+|
دلم برای باغچه می سوزد!!!

كسی به فكر گلها نيست
كسی به فكرماهيها نيست
كسی نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چيزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسيده ست
حياط خانه ی ما تنهاست
حياط خانه ی ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ی ما خاليست
ستاره های كوچك بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاك ميافتند
و از ميان پنجره های پريده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آيد
حياط خانه ی ما تنهاست


نويسنده: چشمه مورخ: شنبه یازدهم خرداد 1387
|+|
سلام دوستان من بازم اومدم خیلی میبخشید دیر میشه

آخر اي محبوب زيبا

بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

قصه تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان

بي تو در شبهاي غمگين

بي تو باشد همدم من

ياد پيمانهاي ديرين

آن گل سرخي كه دادي

در سكوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت

در خزان سينه افسرد

اكنون نشسته در نگاهم

تصوير پر غرور چشمت

يكدم نميرود از يادم

چشمه هاي پر نور چشمت


نويسنده: چشمه مورخ: سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
|+|

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست.

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی.


نويسنده: چشمه مورخ: شنبه سی و یکم فروردین 1387
|+|

سلام! بهانه ی دلتنگی من!

تو قسم خوردی همیشه با من بمانی.

تو گفتی: <<قسمت دروغه ،مثل بهونه.>>

تو گفتی:<<عاشق تر از من، وجود نداره.>>

تو گفتی:<<پاییز،بودنش پر از سواله.>>

تو گفتی:<<دیوونه،دل نداره.>>

تو گفتی:<<فریاد من صدا نداره.>>                                         

تو گفتی:<<گل های ناز پونه ازعشقمون می دونه.>>

تو گفتی:<<عشق ما غروب نداره.>>

تو گفتی:<<دردعشق دوا نداره.>>

چرا گفتی:<<دارم می رم بی بهونه؟>>

اما یادت نره ،

یه دیوونه همیشه منتظرت می مونه!!!      

 

                     


نويسنده: چشمه مورخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
|+|
 

 سلام عزیزان  اربعینو  تسلیت میگم دوباره سر میزنم 

آه از آن ساعت که با صد شورو شین

                                   زینب آمد بر سر قبر حسین

بازبان حال آن دور از وطن

                                   گفت با قبر برادر این سخن

السلام ای تشنه ی آب فرات

                                   السلام ای کشتی بحر نجات

السلام ای کشته ی راه خدا

                                   السلام ای نور چشم مصطفی

السلام ای شاه بی غسل و کفن

                                   السلام ای کشته ی دور از وطن

بهر تو امروز مهمان آمده

                                  خواهرت از شام ویران آمده

چون تو رفتی بی کس و یاور شدم

                                  هم اسیر فرقه ی کافر شدم 

آتش کین  کوفیان افروختن

                                 خیمه ی ما را به آتش سوختند

الغرض از کوفه تا شام خراب

                                گرچه ما دیدیم ظلم بی حساب

لیک دارم شکوه ها از اهل شام

                                کز سر دیوار و از بالای بام

آه از آن ساعت که از روی غضب

                               زاده ی سفیان یزید بی ادب

در حضور خواهر گریان تو

                               چوب می زد بر لب و دندان تو


نويسنده: چشمه مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386
|+|

من نشانی از تو ندارم

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

                      خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،

کناربیدمجنون خزان زده

و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!

درکلبه را باز کن

و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید بابغضی کویری

که غرق عصاره ی انتظار

پشت دیوار غم هایم نشسته ام


نويسنده: چشمه مورخ: جمعه نوزدهم بهمن 1386
|+|

به نام پاکی چشمانت

دستان مرا بگیر  

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند

و

تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو

پُر می شود

و

بِدان

تنها تو دلیل زنده بودنی

 راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست


نويسنده: چشمه مورخ: سه شنبه یازدهم دی 1386
|+|

تو به من خندیدی …

ونمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ،

سیب را دزدیدم .

باغبان از پی من تند دوید .

سیب را دست تو دید .

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم .

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما … سیب نداشت ؟


نويسنده: چشمه مورخ: یکشنبه هجدهم آذر 1386
|+|

سلام خوبین عزیزان دل

علت این که دیر اومدم و به شما هم سر نزدم این بود که طبق وظیفه رفته بودم سر بازی (آشخوری)البته از این کلمه داخل پرانتز برداشت بد نکنید ما که 35 روز داریم خدمت می کنیم هنوز آشی نخوردیم، چرا هم دوره ای هام خوردن اونم روز شهادت امام صادق(ع) که منو رفیقم از این تعطیلی استفاده کردیم و اودیم مرخصی خلاصه سرتونو درد نیارم سخته ولی زود می گذره .

آموزشی دو جهت داره هم خوبه هم بد ، خوبیش این که یه چیزی یاد می گیری قدر خوب و بد می دونی ، جهت بدش هم این بود که دور از خونه خودت هستی غم می گیردت البته اینم دوهفته اول بعد عادت میکنی تا میای عادت بکنی تموم می شه .

همه می گن بهترین دوران دوران آموزشی هست ولی ما خوبی ندیدیم ، شاید خوبیش این که دوست پیدا میکنی یا چیزی یاد می گیری خلاصه سرتو درد نیارم ما که 2 هفته دیگه بیشتر نداریم تا چشم رو هم بزاریم تمومه . برای رسیدن به یه خواسته ای باید از بعضی خواسته ها گذشت ما هم از آرامش مون گذشتیم .بای تا های

اگر احساس می کردم غم روز جدائی را        ***         بدل هر گز نمی دادم خیال آشنائی را


نويسنده: چشمه مورخ: شنبه بیست و ششم آبان 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه










Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

سلام خوبین خوش اومدید تورو خودا نظر یادتون نره

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً